اهای بی انصاف....

وقتی از دوست داشتن کسی مطمعن نیستی حق نداری دستاشو بگیری که به

دستات عادتش بدی...وقتی کسی رو سهم خودت نمیدونی حق نداری پیچ تاب بدنشو

زیر و رو کنی...وقتی موندنی نیستی حق نداری از اینده های خوش باهاش حرف بزنی

و رویا بسازی...وقتی دلت به بودنش شک داره حق نداری بهش بگی عشقم...وقتی

همیشه دنبال یه حرفی یه سندی یا بحثی بهانه ای که ترکش کنی حق نداری ادعای

دوست داشتن کنی...وقتی به اعتماد کسی تکیه گاه شدی حق نداری زمینش بزنی

اهای بی انصاف حق نداری حق نداری حق نداری...

/ 33 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد عباس آبادی

برگ برگِ دفتر زندگی عاشقانه ما کِی انقدر عاشق هم شدیم.... داشتم فکر میکردم کِی انقدر عاشق هم شدیم کِی نفس هامون با هم یکی شد کِی انقدر بی قرار هم شدیم کِی قلب هامون برای بودن نفس های اون یکی زد و خیلی کِی دیگه که تو گذر زمان و اتفاق خاطره ها نفهمیدیم کِی و کجا به وجود اومدن فقط به خودمون اومدیم دیدیم عاشق شدیم...هم نفس شدیم... هم قدم شدیم...هم دل و همراه هم شدیم... و چه شیرینی و زیبایی به زندگی عاشقانه مون بخشیدن این هم های جدانشدنی از ما... داشتم فکر میکردم چه زود گذشته این هشت سال انگار همین دیروز بود توی کافه کاغذی که حالا هشت ساله شده کافه ی قشنگ ترین اتفاق زندگی ما و خاطره به یاد موندنی آشنایی ما روبه روی هم نشسته بودیم و از خودمون میگفتیم از همون لحظه و روز اول شروع شد کم کم تو دل هم جا باز کردیم زمان خیلی زیادی نگذشت شاید به فاصله یک ماه که دل هامون عشق رو شناخت و تازه عاشقی هامون شروع شد تازه اول بی قراری هامون بود وقتی برای اولین بار واژه دوستت دارم به زبون مون اومد وقتی فهمیدیم عاشق شدیم تازه شروع تعهدمون بود تعهد دادیم تا اخرش پای هم وایسیم راه مونو پیدا کرده بودیم آره فهمیده بودیم که

محمد عباس آبادی

برگ برگِ دفتر زندگی عاشقانه ما کِی انقدر عاشق هم شدیم.... داشتم فکر میکردم کِی انقدر عاشق هم شدیم کِی نفس هامون با هم یکی شد کِی انقدر بی قرار هم شدیم کِی قلب هامون برای بودن نفس های اون یکی زد و خیلی کِی دیگه که تو گذر زمان و اتفاق خاطره ها نفهمیدیم کِی و کجا به وجود اومدن فقط به خودمون اومدیم دیدیم عاشق شدیم...هم نفس شدیم... هم قدم شدیم...هم دل و همراه هم شدیم... و چه شیرینی و زیبایی به زندگی عاشقانه مون بخشیدن این هم های جدانشدنی از ما... داشتم فکر میکردم چه زود گذشته این هشت سال انگار همین دیروز بود توی کافه کاغذی که حالا هشت ساله شده کافه ی قشنگ ترین اتفاق زندگی ما و خاطره به یاد موندنی آشنایی ما روبه روی هم نشسته بودیم و از خودمون میگفتیم از همون لحظه و روز اول شروع شد کم کم تو دل هم جا باز کردیم زمان خیلی زیادی نگذشت شاید به فاصله یک ماه که دل هامون عشق رو شناخت و تازه عاشقی هامون شروع شد تازه اول بی قراری هامون بود وقتی برای اولین بار واژه دوستت دارم به زبون مون اومد وقتی فهمیدیم عاشق شدیم تازه شروع تعهدمون بود تعهد دادیم تا اخرش پای هم وایسیم راه مونو پیدا کرده بودیم آره فهمیده بودیم که

محمد عباس آبادی

برگ برگِ دفتر زندگی عاشقانه ما کِی انقدر عاشق هم شدیم.... داشتم فکر میکردم کِی انقدر عاشق هم شدیم کِی نفس هامون با هم یکی شد کِی انقدر بی قرار هم شدیم کِی قلب هامون برای بودن نفس های اون یکی زد و خیلی کِی دیگه که تو گذر زمان و اتفاق خاطره ها نفهمیدیم کِی و کجا به وجود اومدن فقط به خودمون اومدیم دیدیم عاشق شدیم...هم نفس شدیم... هم قدم شدیم...هم دل و همراه هم شدیم... و چه شیرینی و زیبایی به زندگی عاشقانه مون بخشیدن این هم های جدانشدنی از ما... داشتم فکر میکردم چه زود گذشته این هشت سال انگار همین دیروز بود توی کافه کاغذی که حالا هشت ساله شده کافه ی قشنگ ترین اتفاق زندگی ما و خاطره به یاد موندنی آشنایی ما روبه روی هم نشسته بودیم و از خودمون میگفتیم از همون لحظه و روز اول شروع شد کم کم تو دل هم جا باز کردیم زمان خیلی زیادی نگذشت شاید به فاصله یک ماه که دل هامون عشق رو شناخت و تازه عاشقی هامون شروع شد تازه اول بی قراری هامون بود وقتی برای اولین بار واژه دوستت دارم به زبون مون اومد وقتی فهمیدیم عاشق شدیم تازه شروع تعهدمون بود تعهد دادیم تا اخرش پای هم وایسیم راه مونو پیدا کرده بودیم آره فهمیده بودیم که

تیاناز

دلم واست تنگ شدههههههه

محمد عباس آبادی

کسی با تمام وجود نخوای نمی تونی دستش رو یه لحظه به دست بگیری ، وقتی عاشق یکی هستی به بودنش عادت میکنی و دوریش رو تاب نمیاری ، وقتی میبینی اونیکه دوسش داری کنارت وایساده از آینده های خوب میگی و آرزوهات رو واسش تعریف میکنی ، وقتی دستت خالیه نمیزاری عشقت بفهمه و با تمام جون سعی میکنی چیزی واسش کم نزاری حتی اگه بری از اونور دنیا کار کنی و پول بیاری ، اما وقتی میبینی عشقت باهات سرد برخورد میکنه فک میکنی تو نبودی کسی دیگه تو دلش جا پیدا کرده ؟!؟ ، اونوقت نمیدونی که تو رو دوست داره یا ازت میخواد فرار کنه و بهش میگی من همیشه خوشبختی و سلامتی و شادی تو رو میخوام حتی اگه تو دور از من اینها رو بخوای و با کسی دیگه احساس خوشبختی کنی.

مه سو

سلام ویدای عزیز...خیلی وقته ننوشتی....امیدوارم این پیام رو بخونی...نوشته ی تلخی بود....کاش اول به عاقبت کارامون فکر می کردیم و بعد انجامش میدادیم.... برای امسال هم ختم قرآن گروهی گذاشتم...اگه دوس داری مثل پارسال همراهمون باشی به وبلاگم بیا و پست ثابتمو بخون و خبرم کن.... امیدوارم هرجا هستی شاد و سلامت باشی بانو...

عاطفه

نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام، در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد! نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!

عاطفه

چقدر غریب ! هیچکس انگار هوای هیچکس را نمیکند! یخ کرده زمین از بی هوایی …

zahra

ﺣﺎﻟَـــــــﻢ ﺑِــــﻬﻢ ﻣﯿــــﺨــﻮﺭﻩ ﺍﺯ ﺣﺎﻟَــــــــﻢ ﻭﻗـــﺘﯽ ﮐﻪ هــَــمــه ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨــڹ ﺷـﺎﺩَﻣــﻮ ﻓﻘـــَـﻂ ﺗﻮ ﺧَـﻠﻮَٺ ﻣﯿﭙﯿــﭽﻪ ﺻِﺪﺍےِ ﻧﺎﻟَـــــــــــــــــم...