گاهی دلم نمیخواهد دیروز را به یاد بیاورم...انگیزه ای برای فردا هم ندارم....

و حالا هم که!!!!!...گاهی فقط دلم میخواهد زانو هایم را تنگ در اغوش  بگیرم....

و گوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که میشناسم....بشینم وفقط نگاه کنم...

گاهی دلگیرم شاید از خودم....

 

 

دیروز دل عزیزی رو شکستم که همیشه کنارش ارومم انقدر وجودش بهم حس خوبی میده

که از دنیا چیزی نمیخوام...فقط با یه حرف احمقانه رنجوندمش اونقدر که بیشتر خودم

در عذاب بودم .واقعا شرمندشم امیدوارم منو ببخشیده باشه...

مخاطب خاص من....

امروز رفته بودم بهشت زهرا حال خوبی نداشتم خیلی پریشون ونالان بودم یاد بچگیام

افتادم وقتی میرفتم بهش زهرا سعی میکردم پام رو قبرا نره تا رو یکیشون میرفت

جیگرم اتیش میگرفت.چشامو می بستم وتو دلم براش صلوات میفرستادم!!چند سال

گذشته..من بزرگتر..مرده ها بیشتر..قدیمی ها پوسیده تر..وجدیدی ها با سنگ شکیل تر

نمیدونم امروز روی چندتا قبر پام رفت یا برای چندتاشون یادم رفت صلوات بفرستم

اما راستش امروز یه چیزی فهمیدم..ما که دلمون نمیومدحتی روی مرده ها پا بزاریم

این روزها چقدر راحت روی زنده ها و احساسشون پا میزاریم...

امیدوارم منو ببخشی عزیزم....


tags:
۱۳٩۳/٧/۱٦ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | ویدا... | نظرات ()