نمیدونم از چی بنویسم یا از کی!اصلا میخوام چی بگم حتی اینم نمیدونم فقط خواستم


بنویسم شاید یکم از حس درونم خالی بشه یا شاید حال روحیم خوب بشه...


اشتباه نکنید نه عاشقم نه دل شکسته فقط خستم یکم خسته روحی...


از این که همش تو خونه ام با خودم تنها نه بیرون میرم نه با کسی حرف میزنم از صب


که بیدار میشم یه دوش میگیرم بد سایت دانشگاه رو یه نگاه میکنم بعد از اونم


وبلاگم رو چک میکنم خاموش میکنم یه دوری تو شبکه های تلوزیون میزنم میبینم


خبری نیست همش چرت پرت یا اخبار دری وری از کشور های بدبخت اطرافمون


یا برنا مه های خانوادگی به ظاهر خوشبخت ویا سریال های بی محتوا که فقط


سر مردم رو گرم میکنن به چرت پرت....همش چرت پرت این زندگی چرت پرت....


تنها برنامه واقعی که شبکه ایران میزاره ماه عسل همه چی واقعی خود احسان علیخانی وهمه مهمون های عزیزش!! هر روز که ساعت7 برنامه احسان شروع میشه گریه منم شروع میشه از واقعیت زندگی که گریه میکنم همیشه سر این برنامه چشمای من نمناک میشه...وقتی تموم میشه دلم میگیره


دوباره برمیگردم تو دخمه خودم تو جام دراز به دراز میفتم به سقف زرد اتاقم خیره میشم فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم....


رنگ زرد وقتی طولانی مدت بهش نگاه کنی باعث استرس میشه و من هم نگاهم داعم به همین رنگ زرد مرده سقف اتاق...


*الان ساعت 12:54 نیمه شب  بابام تو اتاق من نشسته و داریم باهم فوتبال نگاه میکنیم بازی هلند وکاستاریکا خوش بحال فوتبال...
دنیای ورزشی دنیای قشنگیه ولی هیچ وقت طرفش نرفتم....

شاید موفق میشدم


و میدونم که میشدم ولی دیگه توان ورزش در من مرده...


فک کنم ساعت 10بود معصومه اومد دم خونه کارم داشت بعد از 2 هفته همدیگرو دیدم


اخه رفته بود بیجار خونه عشقش...وقتی منو دید خیلی جا خورد گفت هم خیلی لاغر شدی هم چشمات گود افتاده وقرمز شده اصلا صورتت تغییر کرده خیلی شکسته شدی با خودت چی  کردی دختر!منم گفتم هیچ الکی زندگ کردن ادم رو پیر میکنه!!!


وقتی رفت سریع اومدم تو اینه به صورت خودم خیره شدم جز یه صورت شکسته ویه دختر خسته از زندگی چیزی ندیدم اون صورتی که همیشه میخندید چقدر پژمرده وشکسته شده بود!!!!این من نبودم که تو اینه بود یکم وحشت کردم 1ساعتی تو اینه به خودم خیره شدم و باخودم تو سکوت حرف زدم چی میگفتم یادم نیست فقط یادم با چشمای خودم حرف میزدم شاید برای 1ساعت تو دنیا نبودم!!!


گذشت همه چی گذشت الان من اینجام فقط خودم تنها...
شاید همه اینا از تنهایی باشه یا واقعا دارم پیر میشم...ولی همه اینا میگذره

ویدا انقدر از تنهایی نترس  تو تنهایی وارد این دنیا شدی...


کی تموم میشه نمیدونم فقط میدونم که میگذره!!!!افسوس

 

گاهی تنهایی...دیوار...قهوه های سر رفته از حوصله ام

اتاقی که چار تاق باز روی من خوابیده

چشم هایی که از ساعت کار افتاده ترند

و شانه های تو که زیر بار باران نمیروند

باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم

و این یعنی تنهایی...

 

 مولایم مهدی جان پس کی میایی!!!!!

الهم عجل لولیک الفرج


tags:
۱۳٩۳/٤/۱٤ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | ویدا... | نظرات ()