اول از همه سلام.خجالت

اخرین باری که پست نوشتم 22اردیبهشت بود و امروز 17خرداد چقدر زود گذشت ولی...

خیلی خوب شد که رفتم منظورم تهران بود 2هفته شد که رفتم.

دکتر بهانه ای شد که رفتم تفریح وعشق حال یعنی واسه روحیم خیلی لازم بودکه برم

یکم از همدان از حرف ها و ناراحتی های دورورم دور باشم.هروز بیرون بودم

با دختر خاله هام خیلی وقت بود که از ته دل و با شادی نخندیده بودم کنار خواهرم و

دختر خاله های گلم که هرچی از خوبی 3تاشون و شوهراشون بگم کم گفتم

انقدر که همشون بهم محبت میکردن و نمیزاشتن لحظه ای به من بد بگذره

خوشحالم که یه خواهر خوب و همچین دختر خاله های باحالی دارم.

یه روز عصر هم تو یه هوای عشقولانه ابری با سرمه جونم رفتیم بیرون

خیلی بهم خوش گذشت و سرمه خانوم گل بنده رو خیلی شرمنده کرد

بعد نمیدونم از کجا بگم الانم که یک هفتس برگشتم و نت نداشتم وتازه وصل شده

اصلا این روزا هم هیچ وقت ندارم امتحانام شروع شده و باید ژوژمان تحویل بدیم و از همه

چی پر دردسرتر همین قسمت ماجراس.امروز خدارو شکر یکی شو تحویل دادم یعنی 

تا به امروز 3تا پروژه تحویل دادم و4تا دیگه امتحان تعوری دارم .دوست دارم زودتر

تموم بشه چون میخوام برگردم تهران پیش خواهرم.دیگه نمیدونم چی بگم

فقط این که خیلی دلم براتون تنگ شده بود.اومدم فقط روزنامه وار نوشتم بگم منم

یه چیزایی نوشتم شاید هم برای شما جالب نباشه ولی واسه خودم موندگار میشه...


tags:
۱۳٩۳/۳/۱٧ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | ویدا... | نظرات ()