الان تازه اومدم خونه خیلی داغونم سرم داره میترکه و حال روحیمم افتضاح منو ببخشید اگه همش از بدی  وناراحتی مینویسم چون اتفاق خوشحال کننده واسم نیست که از شادی بنویسم.از صب دانشگاه بودم  و خوردو وخسته اونجا هم حس وحال خوبی نداشتم ظهر بود که یه دل شوره داشتم بهش اهمیت ندادم گفتم چیزی نیست الکیه ایشالا که هیچی نشده و همه سلامتن یا اگه قرار برا خودم اتفاقیه بیفته خدایا خیرش کن.

منم که گوشی ندارم از همه جا بیخبر سر کلاس بودم تا استاد ساعت نزدیک 7گفت امروز زودتر میریم منم سری از دانشگاه زدم بیرون قرار بود برم خونه خاله جونم 3روز روضه دارن تا من رسیدم تموم شد رفتم پیش مامانم داشت گریه میکرد اولش فک کرد چون روضه خوب طبیعی گریه کنه.دوباره دیدم نه این بد جور داره زر میزنه و هی دعا میکنه گفتم چی شده

گفت ارش بیمارستان گفتم چی شده!بدجوری شوکه شده بودم گفت اهن پل نمیدون چی چی افتاده رو پاش له شده دیگه نفهمیدم چی شد از حال رفتم حالم خیلی بد شد فقط گریه میکردم منتظر بودیم داداشم بیاد دنبالمون بریم بیمارستان دل تو دلم نبود تا خودشو نمیدیدم اروم نمیگرفتم.

داداشم اومد فقط بهش میگفتم برو...رسیدیم بیمارستان بابام اونجا بود هنوز عملش نکرده بودن از صب که برده بودنش بیمارستان کلی ازش خون رفته بود الهی بمیرم واسه داداشم تمام وجودم میلرزید هنوز نرفته بود اتاق عمل تونستم ببینمش دلم میخواست بغلش کنم ولی نمیشد فقط نگاش میکردمو گریه میکردم اونم میگفت نگام کن خوبم دارم باهات حرف میزنم گریه نکن ویدا خوب میشم واقعا زبونم بند اومده بود نمیتونستم باهاش حرف بزنم بابام منو اورد بیرون 20دقیقه دیگه معطلمون کردن تا بردنش اتاق عمل 2ساعت طول کشید مدام تو راهرو راه میرفتمو صلوات میفرستادم دعا میکردم همه دوستاش یکی یکی میومدن بعد از کلی انتظار و بی تابی منو ومامان صدا کردن همراه بیمار فقط منو دوستش تو راهرو بودیم رفتیم پیشش داشت حرف میزدم نتونستم خودمو کنترل کنم سرشو بوس کردمو دستاشو گرفته بودم دوستشم اونطرفش بود بعد بابام اومد منو فرستاد بیرون با اسانسور بردنش بخش منم رفتم اتاقشم.

عمه و شوهرشو اون پسره محمود هم اومدن داییم اومد کلی شلوغ شده بو.الهی بمیرم برا داداشم خیلی درد داشت اون درد میکشید منم همراهش گریه میکردم خیلی حس بدی بود میگفت بهم مسکن بزنید که پرستار گفت تا 24ساعت بعد از عمل نباید چیزی بهش تزریق بشه اب هم بهش ندید دیدم خیلی درد داره از اونجا هم که خودم تجربه داشتم دادم بابام براش شیاف بگیره تا دردش اروم بشه اخر شب بهش مسکن بزنن دور برش خیلی شلوغ شده بود عمهو دایم رفتن.دوستاش و اون پسره محمود بیخود پیشش واسادن و هیچکدون نزاشتن بابام وایسه ما رو راهی خونه کردن گفتن ما کنارش هستیم تنهاش نمیزاریم.

منم به اجبار اومدم نمیزاشتم کسی واسه از پس دوستاش بر نیومدم وگرنه خودم بهتر ازش مراقبت میکردم خودشم گفت تو برو خونه خسته ای از صب کلاس بودی.دوستای خیلی با معرفتی داره تو این زمونه کم پیدا میشه....

الانم که دارم مینویسم دارم میمیرمو مینویسم خیلی داغونم میرم استراحت کنم فردا صب برم بیمارستان امروز روز خیلی مزخرفی بود برام.این دومین حادثه بدی بد که برا ارش پیش اومد خدایا دیگه ختم بخیرش کن خدایا خودت همه مریض هارو شفا بده حال داداشم منم خوب بشه.خدا رو شکر که انگشت های پاش نشکسته بود فقط گوشت هاش له شده بود خیلی عمق پاره شده بود خودش میگفت خودم استخون پام دیدم افتاده بود بیرون جیگرم کباب شد اینارو میگفت.

خدارو هزار مرتبه شکر حالش بهتره خدایا خودت به داد همه مریض هابرس خدایا همه مریض هارو شفا بده

الهم اشف کل مریض....

 

بعدا نوشت:

الان داداشمو مرخص کردن دوستاش دارن میارنش خونه دلم برا دیدنش داره پر پر میزنه ممنونم از دوستای خوبم ممنون...


tags:
۱۳٩۳/۱/٢٤ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | ویدا... | نظرات ()