سلام سلام سلام خیلی دلم براتون تنگ شده بود حالتون خوبه امیدوارم که تا الان که گذشته سال خوبی براتون بوده باشه و غمی تو دلتون نباشه من که خوبم یعنی میشه گفت عالیم انقدر مسافرت بهم خوش گذشته که حد نداره و خیلی تو روحیم تاثیر خوبی داشته از روز اول رفتنم شروع میکنم به گفتن...

روز 29 اسفند ظهر از خونه زدیم به جاده خیلی دلم میخواست سال تحویل یه جای مذهبی باشم و حضرت معصومه بلخره منو طلبید و برای اولین بار رفتم قم خیلی حالم خوب بود دقیق یادم 4ثانیه مونده بود تا سال تحویل بشه رسیدیم جمکران چشمم به گل دسته ها که خورد زدم زیر گریه سال تحویل شد و برای همه ارزوی خوشبختی و سلامتی کردم از خوشحالیم فقط گریه میکردم خیلی حالم خوب بود لحظه سال تحویلم رو با اقا امام زمان شروع کردم و این برای من یعنی یک شروع خوب و پر از برکت وپاکی رفتم داخل مسجد نمازم خوندم برای همه دعا کردم و به 3تا از دوستای خوبم زنگ زدم به بهار دختر عموم به سرمه عزیزم و ندای گلم بعد 1ساعتی اونجا نشستم و راز نیاز کردم و با مادرم رفتیم پیش بابا و داداشم شب رو قم موندیم وفردا صبحشم رفتیم حرم حضرت معصومه اونجا هم زیارت کردیم و راه افتادیم به سمت یزد.

یزد ساعت 5بعد از ظهر رسیدیم رفتیم خونه گرفتیم و یه استراحت کوچولو کردیم و رفتیم گردش در شهر چون نمیخواستیم زیاد واسیم باید زودی یه گشتی میزدیم رفتیم بنای امیر چقماق خیلی جالب بود یکم از سوغاتی های اونجا خریدیم و رفتیم اتشکده زرتشتی ها خیلی جای جالبی بود خیلی هم شلوغ بود 1ساعت تو صف بودیم تا رفتیم داخل یه اتیشی بود که 1450سال خاموش نشده بود و هنوزم شعله داشت خلاصه رفتیم شام خوردیم و تو یزد هم با یه دختر شیرازی دوست شدم که خیلی دختر باحال ومهربونی بود اسمش شیماس و خیلی خانوم خلاصه فردای اون روز که 2فروردین بود از یزد هم خارج شدیم و رفتیم به سوی بندر عباس.

خیلی راهش طولانی بود وساعت 8شب رسیدیم و رفتیم همونجایی که داداشم زودتر رزرو کرده بود فقط خوابیدیم خیلی داغون بودم صبحش رفتیم دوش گرفتیم و رفتیم سمت اسکله بندر لاف تا بریم قشم یعنی وحشت ناک شلوغ بود ادم سرسام میگرفت 1نیم تو صف بودیم تا سوار کشتی بشیم هوا هم گرم داشتم زره زره اب میشدم بعد از کلی کلافگی بلخره سوار کشتی شدیم و 20دقیقه رو اب بودیم تا رسیدیم قشم و از اونجاهم80 کیلومتر راه بود تا برسیم به خود قشم من تو ماشین خوابیدم خیلی گرما کلافم کرده بود.

ساعت 4بود رسیدیم قشم رفتیم سمت ویلایی که داداشم گرفته بود خیلی جای خوبی بود روبروی دریا خیلی خوب بود یه خنکی از دریا میومد حال ادم رو خوب میکرد یکم استراحت کردم و تنهایی رفتم ساحل خیلی شلوغ بود یعنی فک میکردم نصف جمعیت ایران اومدن قشم خیلی شلوغ بود قدم زدم و فیلم میگرفتم خیلی حالم خوب بود احساس خوبی داشتم بعدشم بابا اینام اومدن پیشم چایی  وخوراکی اوردن نشستیم خوردیم من رفتم تو اب یکم شنا کردم شب رفتیم شام خوردیم و بعدش هم استراحت.

صبح 4فروردین رفتیم بازار قشم پاسازسیتی سنتر واسه خودش یه شهری بود گشتیم گشتیم گشتیم تا خست شدیم رفتیم ناهار خوردیم رفتیم بازار درگهان تا 11شب باونجا بودیم و کلی خرید کردیم عکس بعضی از خریدهامو میزارم ببینید/

5فروردین دوباره رفتیم سیتی سنتر و اونجاهم کلی خرید کردم هم واسه خودم هم واسه خواهرم که نبود وهم واسه داداشم ارش که با نیومده بود یعنی خودم رو خفه کردم انقد چرت پرت خریدم.

تو یکی از مغازه هایی که واسه خواهرم لباس خریدم خانوم فروشنده از من خیلی خوشش اومده بود داداش منم از دختر اون مامانم از خانوم خواستگاری کرد واسه داداشم دیگه خانوم هم از فرصت استفاده کرد گفت من میخواستم دختر شمارو بگم خلاصه اصلیتشون بجنوردی بود ولی قشم زندگی میکردن خیلی خانوم مهربون و با محبتی بود شماره گرفتن قرار گذاشتن که بیان خواستگاری تاببینیم قسمت چی میشه. روز 6فروردین که باید از اونجا در میومدیم بارون میومد خیلی شدید که همین بارون شد سیل و خسارت زیادی به قشمی ها زد وتو بندر هم 2نفر فوت کردن همون روزهم بازم رفتیم کلی خرید کردیم و راه افتادیم تا برسیم به بندر لاف بارون شدیدی میومد من خوابیدم 20 کیلومتر به اسکه ترافیک بود وحشتناک تا سوار کشتی بشیم برگریدم دقیق یادم 4ساعت نیم توصف بودیم تا سوار شدیم و برگشتیم ساعت2صب بود واقعا خستمون کرد. دریا رو تو شب خیلی دوست دارم یاد یه خاطره ای افتادم تو سال 85که رفته بودیم قشم اون شب حالم خیلی گرفته بود و اهنگ بنیامین که سال 85 توهمون ساعت تو دریا گوش داده بودم رو دوباره همون ساعت وگوش دادم ویاد اون خاطره دلم رو غمگین کرد اهنگ من امشب میمیرم خیلی حالم گرفته بود.

رسیدیم بندر عباس و رفتیم جای قبلی که گرفته بودیم خوابیدیم صب بلند شدیم 7فروردین رفتیم بیرون ناهار خوردیم یه گشتی تو بازار بندر و خیابوناش زدیم تا شب ساعت 12برگشتیم خونه من با داداشم رفتم ساحل و 1ساعتی خلوت کردیم....

8فروردین صب از بندر در اومدیم رفتیم به سمت شیرازمسیرش انقدر قشنگ بود پر از سبزی و تراوت واسادیم من عکس گرفتم دوباره راه افتادیم شب ساعت 11رسیدیم شیراز.

9فروردین شیراز بودیم  من عاشق این شهرم انقدر حال خوبی داشتم که حد نداشت صب رفتیم باغ عفیف اباد چقدر قشنگ بود چقدر زیبا و با شکوه بود خدا بیامرزه پهلوی رو ایران رو اباد کرد و رفت..ولی حالا....نگم بهتره بعد از اونجا رفتیم حافظیه خیلی شلوغ بود فاتحه خوندیم و یه فال گرفتم خوب بود .بعد عکس گرفتیم و رفتیم فالوده خوردیم جاتون خالی خیلی خوب بود بعد از اونجا رفتیم شاه چراغ چقدر با صفا  بود چقدر من شیرازو دوست دارم خیلی دلم میخواد اونجا زندگی کنم...زیارت کردیم و رفتیم خونه وسیله هامون رو جم کردیم وراه افتادیم به سمت اصفهان...

10فروردین ساعت 2نصف شب رسیدیم خیلی داغون بودم فقط دلم میخواست یه جا بشه بخوابم در به در دنبال جا  بودیم اخر یه هتل گیر اوردیم فقط زود رفتیم خوابیدیم طفلی بابام پشت فرمان بود خیلی خسته شده بود یه جاهایی هم من میشستم کمکشون میکردم ولی بیشتر بابام رانندگی میکرد خلاصه صب بلند شدیم صبونه خوردیم رفتیم بیرون یه چرخ نیم روزی هم تو اصفهان زدیم رفتیم میدان نقش جهان مامانم واسه خواهرم وسیله خرید البته واسه سیسمونیش منم دوباره کیف خردیم یکم خوراکی و رفتیم بریونی اصفهان رو هم خوردیم جاتون خالی خیلی خوشمزه بود بعدشم که راه افتادیم به سمت شهرمون   همدان.

عمم زنگ زد گفت شب بیاید خونه ما خلاصه نزدیک همدان بودیم داداشم ارش زنگ زد و گفت دستمو با تیغ بریدم خیلی خون میاد چیکار کنم مامانم مریضی قند داره تو ماشین حالش بد شد بابام اعصابش بهم ریخت من کلافه داداشم بدتر از من خلاصه خیلی اعصابمون بهم ریخت زنگ زده بود به اون (پسره محمود نامرد) اومده بود دنبالش رفتن بیمارستان دستشو بخیه کرد ماهم رسیدیم خونه عمم خیلی مهمون داشتن شلوغ بود با همه روبوسی کردم اصلا حال نداشتم خوابم میومد گشنم بود بلخره شام اوردن غذای مورد علاقه من خلاصه خیلی خوش گذشت ساعت 1بود برگشتیم خونه و خوابیدم.

11فروردین خونه خودمون بودم خیلی هم خسته و کوفته بودم تو خونمون هم انگار بمب ترکیده بود خونه ای که قبل رفتنمون تمیز کردم و خونه تکونی کردم براش زحمت کشیده بودم اقا ارش کرده بودش اشغال دونی همه جا بهم ریخته و یعنی سرسام گرفته بودم اصلا حوصله جمع  کردن نداشتم با خواهرم حرف زدم گفت خودم میام کمکت میکنم دست به هیچی نزن منم نشستم جلو تلوزیون تا خود 12همه فیلم هارو نگاه کردم و اومدم خوابیدم.

امروز12فروردین صب بلند شدم رفتم دوش گرفتم با خواهرم حرف زدم امروز میاد همدان منم یکم جمع وجور کردم مامانم ناهار درست کرد با بابام رفتن خرید واسه خونه منم تا دیدم فرصت دارم گفتم بیام خاطرات روزهای مسافرتم رو بنویسم چون دیگه فرصت گیرم نمیاد فردا هم که سیزده به در ما هرسال به خانواده عمم و عموهام میریم بیرون وخوش میگذره  و امیدورام به همه ی شما هم خوش بگذره و نحسی از همتون دور بشه.

امیدوارم امثال واسه همتون سال خیلی خوبی باشه و براتون بهترین هارو ارزو میکنمقلبمژه


tags:
۱۳٩۳/۱/۱٢ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | ویدا... | نظرات ()