روی صندلی کنار پنجره ردیف اول اتوبوس اندیشه_تهران نشسته ام

اتوبوس دارد  از تن اندیشه دور می شود حرارت افتاب مرداد ماه دارد غوغا می کند.

همسفرانم کلافه این حرارت هستند.کلافگی رهگزران بیرون اوتوبوس هم محسوس است.

من اما مدام به خودم می گویم:مطمءنم از ماه ابان تا اسفند دلم برای این افتاب

زیاد تنگ می شود!درست مثل خیلی چیز ها و افرادی که یک روز در دسترسم بو ده اندو بعد

از دست رفته اند و این روزها دلم برای شان تنگ شده است!!!

پس با حالتی حریص و با اشتیاق هوای گرم را نفس می کشم!حرارت افتاب را

هورت می کشم!بی خیال نگاه بهت زده همسفرانم!

اتوبوس همچنان از اندیشه دور می شود.در گیرو دار هوای کسل و همسفران و رهگزران

کلافه از گرما چشمم می افتد به کودکی که توی پیاده رو دارد با مادرش می رودو با

اشتیاق توی دایره ت و خالی اسباب بازی اش فوت می کند و یک عالمه حباب زیبا

هدیه می دهد به فضای پیش رویش.حباب ها دور می شوند از اتوبوس....از من!

سرم را بر میگردانم و تلاش می کنم که همزمان حباب ها و شادی کودک

در حال دور شدن را در حافظه روزگارم محکم محکمتر ثبت کنم.

چون خوب می دانم که در این روز مرگی های رو به رشد این لحظه های ناب

این حباب های خوشایند زندگی دیر به دیر دیده می شوند و زود محو می گردند!

کودک دور می شود کودک در افتاب مرداد ماه دور می شود

کودک در ماه بسیار افتابی تولدم دور می شود!!!!

شاید 24سالگی خداحافظی با روز های کودکی باشد!!!البته شاید.....!!!

من در طول زندگی ام هیچ وقت اسباب بازی کودک مذکور را نداشته ام اما...

زندگی ام پر بوده است از فوت های کودکانه و ساده لوحانه ام در دایره های تو خالی!!!

حباب های نا ماندگار!!!...و من چه کودکانه محو زیبایی زود گذر حباب ها شده بودم!...

هر بار که حباب ها در کسری از ثانیه محو می شدند امیدوار بودم که فوت بعدی در این

دایره های تو خالی حبابی را خلق کند که هرگز محو نشود!!!...هرگز!!!

کودک و حباب ها محو شده اند.اتوبوس به تن تهران نزدیک می شود.

دلم می خواهد در این حرارت افتاب ماه تولدم پخته و بزرگ بشوم!

بهتر است برم یک اسلحه بسازم!از یک جنس خاص که بعدا می گویم!درونش را

پر از فشنگ هایی کنم که از جنس خاص تری هستند!

بعد بگزارمش روی پیشانی ات!نه!بگزارمش روی قلبت!توی چشم های دیر باورت

نگاه کنم و ماشه بچکانم بنگ!بنگ!بنگ!و من قاتل همان چیزی بشوم

که دوست دارم!!!!

اسلحه را می سازم!!!!

مواد اولیه ساخت اسلحه ام.از جنس مهربانی و احساسی پاک بود!

فشنگ ها همه از جنس گل های زنبق!چه سلاح خوشایندی!بنگ!بنگ!بنگ!

تمام شد!تنهایی هایت را می گویم!من قاتل تنهایی هایت هستم......نه بودم!

دیر باوریت نگزاشت اسلحه ام را روی قلبت حس کنم!!!چاره تمام تنهایی های عالم

عشق است چاره شان اسلحه مهربانی  ودوست داشتن است...

مهم نیست که این قاتل تنهایی این قاتل اسلحه به دست چند خط روزگار را روی

پیشانی وصورتش دارد!چند خط روزگار را زیر چشم هایش دارد!

مهم نیست که خط لبخندش چقدر عمیق شده است!مهم نیست که صدای این قاتل

لطافت  وجذابیت شخصیت های سینمایی را ندارد!مهم نیست که ظاهرش...!

مهم جنس اسلحه اش است وان لحظه های چکاندن ماشه!بنگ!بنگ!بنگ!

چقدر پدر و مادر خواهر و برادر و دوست خوب قاتل تنهایی های مان هستند

و خودمان خبر نداریم! چقدر تو دیر باوری!

چقدر این اسلحه گرم!دارد در دست هایم سرد وپژمرده می شود!

چقدر افتاب مرداد ماه زیاد حرارت دارد!چقدر 23سالگی نزدیک به کودکی ست!!!

چقدر تا همیشه دیر باوری!

و من چقدر باید سکوت هورت بکشم تا اخرین قطره افتاب عمرم!

چه قدر سطرهای بی تاثیر!چه قدر حرف های یک بار مصرف!چه قدر حرف هایی برای

خواندن توجه نکردن!

چه قدر نویسندگی بی تاثیر!!!

امروز تولدمه تولدم مبارک

 

امثال تولد شد شب شهادت حضرت علی ع

شهادت حضرت علی رو به همه مسلمان ها تسلیت میگم

ودر اخر تولد 23سالگی خودم رو به خودم تبریک میگم و ورودم به این دنیا مبارک

من از امروز میخوام که تازه متولد بشم بدون هیچ گذشته ای....

تازه تازه من امروز به دنیای بدون غم پا گزاشتم...خداحافظ گذشته وسلام به اینده...


tags:
۱۳٩٢/٥/٧ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | ویدا... | نظرات ()