دلم غمگین غمگین است

 


در این کومه

 


در این زندان

 


در این غوغای خاموشی

در این جشن فراموشی

 


در این دنیای بی مهر و کم آغوشی

 


دلم ترسیده و تنگ است

 


دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان

 


و از چشم پر از اشک تمام مادر ها

 


دلم آشوب آشوب است

 


دلم سرد و تنم بی روح بی روح است

 


نمی خواهم، نمی خواهم دگر

 


این زندگانی را و دل را

 


نگاهم خیره بر بالا

 


به دنبال نگاهی ساده می گردد

 


و می بینم، و می بینم هوای گریه دارد آسمان هم پای چشمانم

 


می روم آرام

 


گونه ام خیس است

 


آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت...

خدایا من امثال این عیدو نمیخوام

من عیدی ندارم

این عید واسه من روز عذابه

من حال دلم خیلی خرابه.


tags:
۱۳٩۱/۱٢/٢٢ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | ویدا... | نظرات ()